
پاییز رسید و بر سرم باران ریخت
بر روی کتاب و دفترم باران ریخت
دارم به تو می رسم - به آغاز خودم -
ابــــر آمد و روی باورم باران ریخت
باران ریخت
باران ریخت
باران ریخت
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:0  توسط پوریا عسگری
|
(۱)
با هیچ سری ببین نمی سازد عشق
حتی به کسی هم که نمی بازد عشق
باید برسد به داد من چشمانت
شاید که تو را دید و کمی جا زد عشق
(۲)
من مانده ام و فاصله ای از چشمت
هرچند ندارم گله ای از چشمت
هرروز دلم تنگ شما می ماند
باید که بگیرم صله ای از چشمت
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:25  توسط پوریا عسگری
|