تو!
(۱)
بی بهار مانده ام
بگو ...
بگو کدام فصل مرا بهار خواهی کرد؟!؟!
(۲)
تو که هیچ وقت نیستی
کاش کمی شبیه باران بهار بودی
که گاهی هست و گاهی ...
(۳)
شاعری می گفت:
(( من فقط ۵ دقیقه از قطار ۸:۳۰ جا ماندم
اما مادرم پشت سر هم می گفت:
عاشق شده ای پسر! به خدا عاشق شده ای!))
شهر ما که قطار ندارد
مانده ام چطور به مادرم بفهمانم عاشق شده ام!!
پی نوشت۱: اسم آن شاعر یادم نیست!
پی نوشت ۲: ایلام که قطار هم ندارد چه کنم. جلیل صفربیگی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:30  توسط پوریا عسگری
|
