(1)
نترس
باد، فقط برگهايت را ميخواهد
با ريشهات كاري ندارد!
(2)
امروز بدون تو آغاز شد
مثل ديروز كه بدون تو شب شد
و
مثل فردا كه بدون تو روز خواهد شد.
(3)
آينه كه در مقابلت ميايستد
تكرار ميشود.
نفهيمده بودم
اينقدر آينهواري.
(4)
چقدر لاغر شدهاي!
صدبار گفتم اينقدر گريه نكن،
خورشيد همانجاست، پشت آن كوه.
عجب ابر بيفكري!
(5)
به خودش زل زده بود
ماهِ از خود راضي!
سنگ را پرتاب كردم
آينهي كوچك حوض به هم ريخت.
(6)
زود بند آمد،
باران.
كاش دلتنگي خدا بيشتر بود!
(7)
وصيت كردم
وقتي مُردم
مرا در آغوش تو دفن كنند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 16:17  توسط پوریا عسگری
|
شاید برای کشتن خود نقشه می کشد
مردی که باز خسته از این روزهای بد
آنجا کنار پنجره زل می زند به یک
دختر که در مقابلش آهسته می دود
آرام روی صندلی لم داد و ناگهان
فکرش به سمت این غزل یکباره می رود
* * *
مردی که سخت خسته از این روزهای بد...
دارد برای کشتن خود نقشه می کشد
* * *
کم کم سیاه می شود تصویر دخترک
سقف اتاق کوچکش هی چرخ می زند
دستی شبیه سایه اش از پشت پنجره
او را به سمت کوچه ی تاریک می برد
یک دانه قرص هم جا مانده روی میز
اما برای خوردنش فرصت نمی دهد
* * *
مردی که سخت خسته از این روزهای بد...
آری... برای کشتن خود نقشه می کشی ی ی ی ی ی د
. . .
. . .
. . .
شماطه روی ساعت یک ضجه می کشد!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 8:32  توسط پوریا عسگری
|
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم ...
به زودی...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:47  توسط پوریا عسگری
|
لبهای رقیه از عطش بی تاب است
چشمان علی اصغر کوچک خواب است
طفلان غریب کربلا گریه کنید
سقای بدون دستتان بی آب است
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 12:28  توسط پوریا عسگری
|