برق نگاه
ماه از شب چشمان تو آرام گرفت
آتش ز شراب لب تو کام گرفت
خورشید که به نور خودش می نازد
از برق نگاه تو کمی وام گرفت!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:8  توسط پوریا عسگری
|
شبانه های مرا می شود سحر باشی؟
ماه از شب چشمان تو آرام گرفت
آتش ز شراب لب تو کام گرفت
خورشید که به نور خودش می نازد
از برق نگاه تو کمی وام گرفت!
من عاشق بیداری چشمان تو هستم
محتاج پرستاری چشمان تو هستم
هرچند که قیمت زیادی دارند
مایل به خریداری چشمان تو هستم
یک نقطه ی آغاز برایم بفرست
یک حنجره آواز برایم بفرست
اطراف مرا گرفته دیواری سخت
یک پنجره ی باز برایم بفرست
نمی خواهم -پس از این - ساده باشم
بدون دست و پا افتاده باشم
دلم از کوچه بودن سخت تنگ است
چه می شد اینکه من هم جاده باشم!