آغاز!
من بی تو به پرواز نمی اندیشم
من بی تو به آواز نمی اندیشم
تو فصل بهار دل بی تاب منی
من با تو به آغاز ...
می اندیشم!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 21:43  توسط پوریا عسگری
|
شبانه های مرا می شود سحر باشی؟
من بی تو به پرواز نمی اندیشم
من بی تو به آواز نمی اندیشم
تو فصل بهار دل بی تاب منی
من با تو به آغاز ...
می اندیشم!!
او آمده تا که بی حواسم بکند
-یا بدتر از آن - که آس و پاسم بکند!
جان را به لبم رساندی آخر ای عشق!
از دست تو یک نفر خلاصم بکند
ای کاش دلت با دل من یار شود
یا اینکه به درد من گرفتار شود
من منتظر معجزه هستم بانو
ای کاش که چوب دستی ام مار شود!
ای کاش که از روی زمین کم بشوی
انگشت نمای خلق عالم بشوی
انگار خیال کشتنم را داری
ای عشق! نشد که باز آدم بشوی
یک فصل بهار هم ندارد چه کند؟
بیچاره که کار هم ندارد چه کند؟
شرمنده ی رویت به خدا سارا جان!
دارا که انار هم ندارد چه کند؟!