خسته ی خسته ی خسته
از آتش و باد و آب و ماهی گفتم
هر آنچه تو از دلم بخواهی گفتم
بانوی غزل! کاش بیایی پیشم
خسته شدم از بس که رباعی گفتم!
شبانه های مرا می شود سحر باشی؟
از آتش و باد و آب و ماهی گفتم
هر آنچه تو از دلم بخواهی گفتم
بانوی غزل! کاش بیایی پیشم
خسته شدم از بس که رباعی گفتم!
با حکمِ تو یک بازی نو می سازم
با شاه و تکِ خاج و دلِ سربازم!
ای بی بی بیرحم تمام دوران!
با لشکری از دل به تو من می بازم
یک شعر برای دل تنگم بفرست
یک دسته گل خوش آب و رنگ هم بفرست
تا ثانیه های بی تو را بشمارم
یک ساعتِ کوچکِ قشنگ هم بفرست!
....... سلام ........

ورق زندگی رو به شبم تا خورده
قرعه آمدنت باز به فردا خورده
هرچه (به اضافه) زدم دست خودم را با تو
همه در (منفی ده) ضرب شد و منها خورده!
گرچه داغ است سرم از هوس دیدن تو
دلم از سردی رفتار تو سرما خورده
* * *
زندگی مثل بُزی لای چمنهای حیاط
او هم انگار که از کار خودش جا خورده!
* * *
گفتم از عشق بگویم غزلی٬ اما نه
خواجه حافظ همه را یکه و تنها خورده !
صدبار نوشتم و تو پاکش کردی
هر بار نوشتم و تو پاکش کردی
آخر تو چه از جان دلم می خواهی؟!
اینبار نوشتم و ...
تو آن را خواندی !!
(۱)
امشب تو به یک بوسه مرا مهمان کن
با قندِ لبِ خودت مرا حیران کن
یک خواهشِ کوچکی که دارم این است
امسالِ مرا بیا پر از باران کن*
(۲)
ای کاش که یک پستچی تنها بودم!
تا نامه ی چشمان تو را می بردم
حرف دل خود را به تو گفتم بانو
باید همه را همان اول می خوردم
* پ.ن : این مصراع برمیگردد به : باران که ببارد تو هم می آیی ... !! ![]()