تبليغاتX
شبانه های بی تو

شبانه های بی تو

شبانه های مرا می شود سحر باشی؟

خسته ی خسته ی خسته

 

از آتش و باد و آب و ماهی گفتم

هر آنچه تو از دلم بخواهی گفتم

 

بانوی غزل! کاش بیایی پیشم

خسته شدم از بس که رباعی گفتم!

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 16:7  توسط پوریا عسگری  | 

حکم کن !

 

با حکمِ تو یک بازی نو می سازم

با شاه و تکِ خاج و دلِ سربازم!

 

ای بی بی بیرحم تمام دوران!

با لشکری از دل به تو من می بازم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:25  توسط پوریا عسگری  | 

بفرست!

 

یک شعر برای دل تنگم بفرست

یک دسته گل خوش آب و رنگ هم بفرست

 

تا ثانیه های بی تو را بشمارم

یک ساعتِ کوچکِ قشنگ هم بفرست!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 0:49  توسط پوریا عسگری  | 

سرما خوردم!

 

....... سلام ........

 

تا حالا زندگی رو به شکل بز دیدین؟!

 

ورق زندگی رو به شبم تا خورده

قرعه آمدنت باز به فردا خورده

 

هرچه (به اضافه) زدم دست خودم را با تو

همه در (منفی ده) ضرب شد و منها خورده!

 

گرچه داغ است سرم از هوس دیدن تو

دلم از سردی رفتار تو سرما خورده

 

* * *

 

زندگی مثل بُزی لای چمنهای حیاط

او هم انگار که از کار خودش جا خورده!

 

* * *

 

گفتم از عشق بگویم غزلی٬ اما نه

خواجه حافظ همه را یکه و تنها خورده !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:22  توسط پوریا عسگری  | 

بخوان!

 

صدبار نوشتم و تو پاکش کردی

هر بار نوشتم و تو پاکش کردی

 

آخر تو چه از جان دلم می خواهی؟!

                          اینبار نوشتم و ...

                          تو آن را خواندی !!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:57  توسط پوریا عسگری  | 

باز بانو با ترانه ...!

 

 

(۱)

امشب تو به یک بوسه مرا مهمان کن

با قندِ لبِ خودت مرا حیران کن

 

یک خواهشِ کوچکی که دارم این است

امسالِ مرا بیا پر از باران کن*

 

(۲)

ای کاش که یک پستچی تنها بودم!

تا نامه ی چشمان تو را می بردم

 

حرف دل خود را به تو گفتم بانو

باید همه را همان اول می خوردم

 

 

* پ.ن : این مصراع برمیگردد به : باران که ببارد تو هم می آیی ... !!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 16:12  توسط پوریا عسگری  |