چشم تو
باز هم ... سلام
مانده ام در شور و حال چشم تو
در تب و تاب و خیال چشم تو
چشم من در عمر خود سیبی ندید
مثل سیب سبز و کال چشم تو
گونه هایم خشک شد٬ لطفی بکن
باز باران از شمال چشم تو !
روز و تقویم و زمان را بی خیال
تا رسیدم من به سال چشم تو !
دست بکش از این سئوالات عجیب
بی جواب است هر سئوال چشم تو
پ.ن: ... غزل می چکد از حاشیه چشمانت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 18:42  توسط پوریا عسگری
|
