تبليغاتX
شبانه های بی تو

شبانه های بی تو

شبانه های مرا می شود سحر باشی؟

باران

 

سلام .... این شعر من رو باز هم تحمل کنید! ... نمیدونم اگه شما رو نداشتم چیکار میکردم؟!؟!

 

باران که ببارد٬ تو هم می آیی؟؟

بر بیت کبود غزلم می آیی؟؟

ای عابر کوچه های سرسبز خیال!

تا فصل کویریِ دلم می آیی؟

 

 

پ.ن :

میدونم آخرش میاد یه شب که بارون بزنه

چشم انتظاری سر میاد٬ آخ ... اگه بارون بزنه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 22:59  توسط پوریا عسگری  | 

رباعی بهاری !

 

امسال بهار٬ با تو رنگی شده است

سرسبزی آن به این قشنگی شده است

 

ای کاش ((بهار سبز من)) می دیدی

بین من و تقویم چه جنگی شده است!

 

 

 

پ.ن : این روزها حرفم نمیاد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 12:52  توسط پوریا عسگری  | 

شعری نیست ...

 

  شعری نیست ...

 

           دفترم گم شده در بادیه چشمانت

 

 

 

 

پ.ن : خبر رسیده که یه بازارچه خیریه برای کمک به زلزله زدگان استان لرستان در تهران برگزار میشه ... هرکی تهرانه یه سر بزنه هم ثوابه٬ هم فاله و هم تماشا!

زمان : ۲۷ فروردین  ٬ ۹ صبح تا ۹ شب ٬ مکان : تالار وحدت .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 14:6  توسط پوریا عسگری  | 

یا امام رضا (ع) ختم به خیر کن !

 

نامه

 

بليط ماندن است مانده روي دست هاي من

در اين همه مسافر حرم نبود جاي من ؟

رفيق عازم سفر فقط(سلام ) را ببر

سفارش مريض حضرت امام را ببر

سلام نسخه  را ببر ببين دوا نمي دهد؟

از او بپرس اين مريض را شفا نمي دهد ؟

چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش ؟

چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش ؟

چقدر بادهاي دوري ات مچاله اش کنند

و دوستان به روزهاي خوش حواله اش کنند

درست بيست سال شد که راه طوس بسته است

جوان دل شکسته دل به پابوس بسته است

پدر به کربلا و مکه رفته است چند بار

و من هنوز در هواي مشهد تو بي قرار

مرا طلاي گنبد تو بي قرار مي کند

کسي مرا به دوش ابر ها سوار مي کند

خيال مي کند که ديدن تو قسمتش شده

همين کسي که دارد ا ز خودش فرار مي کند

کسي که بيست سال آزگار مشهدي نشد

و هرچه شکوه مي کند به روزگار مي کند

به بادهاي آشناي شرق بوسه مي دهد

به آتش ارادت تو افتخار مي کند

به اين اميد ضامن رئوف تا ببيندت

هي آهوان بچه دار شکار مي کند

هزار تا غروب در مسير ايستاده ام

به هر که آمده به پابوس نامه داده ام

من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر

که بعد سالها نخوانده اي مرا به اين سفر

قطار های عازمِ شمال شرق مي روند

دقيقه هاي بي تو مثل باد و برق مي روند

بليط ماندن است مانده روي دست هاي من

در اين همه مسافر حرم نبود جاي من

 

شعر از : مهدي فرجي

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 18:10  توسط پوریا عسگری  | 

ترانه ی دلتنگی 1

 

من میدونم میاد به روز تو رو اسیر می بینمت

کنار من می شینی و من تو رو سیر می بینمت

 

تو میدونی که اون چشات برای من حقیقته

خوب میدونی که بودنت برای من یه عادته

 

چشمای سرد و ساکتم با دیدن تو دلخوشن

اگه یه روز نبیننت ٬ وای ... خودشونو میکشن!

 

خدا میدونه جون من بسته به چشمای توئه

امید من به زندگی تکرار حرفای توئه

 

خاطر مارو داشته باش که خیلی خاطرخواهتم

قربون مهربونی و صورت مثل ماهتم!

 

من میدونم میاد یه روز جام توی آسمونته

قسمت دستای منم٬ دستای مهربونته

 

من میدونم میاد یه روز تو رو اسیر می بینمت

من میدونم میاد یه روز ٬ اگر چه دیر ...

                               اگر چه دیر ...

                                            اگر چه دیر می بینمت !

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 23:52  توسط پوریا عسگری  | 

دلمشغولی 1

 

برای آغاز...!

 

آفتاب شعر من غروب میکند

 

چشم تو نقش جاودانه زد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 0:0  توسط پوریا عسگری  |